شعر در مورد شهر سامان ، شعر در مورد شهر سامون استان چهار محال بختیاری

شعر در مورد شهر سامان

شعر در مورد شهر سامان ، شعر در مورد شهر سامون استان چهار محال بختیاری

شعر در مورد شهر سامان ، شعر در مورد شهر سامون استان چهار محال بختیاری همگی در سایت چوقای سیاه.امیدواریم این مطلب که حاصل تلاش تیم شعر و فرهنگ سایت است مورد توجه شما عزیزان قرار گیرد.

شعر در مورد شهر سامان

شعر روزی که نگاهم به تو نسرین بدن افتد

روزی که نگاهم به تو نسرین بدن افتد

گلهای گلستان همه از چشم من افتد

گر باد کند زلف به روی تو پریشان

صد دسته ی سنبل به سر نسترن افتد

اندر شکن زلف تو نالد دل زارم

چون مرغ غریبی که به یاد وطن افتد

ترسم نگرد دیده ی نرگس به رخ یار

از رشک نخواهم گذرش در چمن افتد

از ماه رخت آنکه مرا کرد چو شب روز

دارم ز خدا چشم که بر روز من افتد

آشفته شود هرکه به آن زلف زند دست

دلتنگ شود هرکه جدا زآن دهن افتد

هستند در این شهر بسی نکته سرایان

“دهقان” نه کسی همچو تو شیرین سخن افتد

زمزار

شعر از دهقان سامانی

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان سامان

خوشا وضع سامان مینوشان

که سواد است سربلند آسمان

خوشا دره و تپه و دشت او

خوشا کوه شیراز و گلگشت او

گر از کوه برممه بگویم سخن

شود غرق شادی دل مرد و زن

شعر درباره شهر سامان

     کیست این پنهان  مرا در جان و تن        کز زبان من همی گوید سخن 

     اینکه گوید از لب من راز کیست             بنگرید این صاحب آواز کیست.

شعر از عمان سامانی

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهرستان سامان

لُر وطنخواه است و ایرانی نژاد

چون زلال چشمه ساران پاکزاد

در وجود لُر سر تسلیم نیست

در دل او جای ترس و بیم نیست

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر سامان

زندگی ، شوق به فرداست بیا ما بشویم

من و تو واژه ی تنهاست  بیا ما بشویم

تاب دیدن ندارند برادر دیدی؟

چشم فلک امروز برماست بیا ما بشویم

گر طالب کامی خیز تا سوی “سامان” برویم

چون امروز خدانیز با ماست بیا ما بشویم

شعر در مورد شهرستان سامان

داغُمـه تازه نکُـن کُـر , کــــه سَراپــــا دَردُم
هیشکی تی بـــه رَهُــم نــی کـــه بِخوام وُرگردُم

ای دُوَر تـون بـــه خُدایی کـه بــدادت تیه کـال
مَر نیبینی کـــه زِ عشق تــــو مریضُـــم , زَردُم

تـــا بـــه تی کـال تو وُستـه سر و کارُم هر شَو
خَو ایبینـوم کــه ز دیفـار تـو مـــو وُرچَــردُم

دوش رَهدُم بـه چُغـــاخور کـــه دلُــم وا وابــو
همـــه وا یَک خَش و خــوش بیدِن و گشتـــن مـردُم

هـــرکـــسی دست هُمیلایی بــه دستـــس بید و مو
حَــرس ایـرِهدُم زِ تیـــــام , حسرت دل ایخَردُم

مــو نـدارُم گِلـه از بخت بــد و طالــع شـــوم
گِلـه دارُم مُــو از ای عشق جُنـــون پــــروردُم

جــان *شهرو * تــو ز دست مُــو نکــش دامنتـه
پــا زِ عشق تو مُو ار پس بِکَشُم نــامـــــردُم

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر سامان

تا که اکبر با رخ افروخته

خرمن آزادگان را سوخته‏

ماه رویش کرده از غیرت عرق

همچو شبنم صبحدم بر گل ورق‏

بر رخ افشان کرده زلف پر گره

لاله را پوشیده از سنبل زره‏

نرگس سرمست در غارتگری

سوده مشک تر به گلبرگ تری

آمد و افتاد از ره باشتاب

همچو طفل اشک، در دامان باب‏

«کای پدر جان، همرهان بستند بار

مانده بار افتاده اندر رهگذار

از سپهرم غایت دلتنگی است

کاسب اکبر را چه وقت لنگی است‏

دیر شد هنگام رفتن ای پدر

رخصتی گر هست باری زودتر»

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهرستان سامان

دشمن ظلم است با خوبان ندیم

قصه ی عشق است از نسل قدیم

شاهد است تاریخ از پیشینیان

جنگ لُر با دولت عثمانیان

شعر در مورد شهر سامان

در جواب از تنگ شکر، قند ریخت

شکر از لبهای شکر خند ریخت‏

گفت: «کای فرزند، مقبل آمدی

آفت جان، رهزن دل آمدی

کرده ای از حق تجلی ای پسر

زین تجلی فتنه ها داری به سر

راست بهر فتنه قامت کرده ای

وه کز این قامت قیامت کرده ای

نرگست با لاله در طنازی است

سنبلت با ارغوان در بازی است

از رخت مست غرورم می کنی

از مراد خویش دورم می کنی

گه دلم پیش تو گاهی پیش او است

رو که در یک دل نمی گنجد دو دوست

بیش از این بابا دلم را خون مکن

زاده ی لیلا مرا مجنون مکن

پشت پا بر ساغر حالم مزن

نیش بر دل، سنگ بر بالم مزن

خاک غم بر فرق بخت دل مریز

بس نمک بر لخت لخت دل مریز

همچو چشم خود به قلب دل متاز

همچو زلف خود پریشانم مساز

حایل ره، مانع مقصد مشو

بر سر راه محبت سد مشو

لن تنالوا البر حتی تنفقوا*

بعد از آن، مما تحبون گوید او

نیست اندر بزم آن والا نگار

از تو بهتر گوهری بهر نثار

هرچه غیر از او است، سد راه من

آن بت است و غیرت من بت شکن

جان رهین و دل اسیر چهر تو است

مانع راه محبت‌ مهر تو است

آن حجاب از پیش چون دور افکنی

من تو هستم در حقیقت تو منی

چون تو را او خواهد از من رو نما

رو نما شو، جانب او رو نما»

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان سامان

کَوگِ تاراز مَیَر چی مُو دِلِس پُرخینِه
کُر بِپُرسین که چِسِه سیچه خَراشِه رینِه

شَک نَدارُم که گُلی سُهر دِلِس خین کِردِه
داغ دارِه به دِلِس , داغِ دِلِس سِنگینِه

نَنیِرین حال مُنِه سیچه چینُو خینِه دِلُم
بِنیِرین مَحض خُدا او لَوِ خینالینِه

پات ِ ری خاک نَنِه گُرت نِشینِه به قِریت
خوای کُجه ری بگو تا فَرش کُنُم قالینِه

اَر نیبوهِه کَم از او ناز و اَداتون بِگوهین
سی دِلِ کینِه که هِی پیت اِدین او مینِه

دوش دیمِس که گُذشت از وَرُم و سِیل نَکِرد
فَندِسِه خواه که بگو یعنی مُنِه نیبینِه

مِنِه کیچه مُو زِ آخوندِ مَحَل پُرسیدُم
تون خُدا سِیل بِکُن هُو مَلِکه یا زینِه

زَنگَلِ شَهر سیچه پاک گُپاسون سُهرِه
مَر اَنار خَردِنِه دَستان به گُپا مالینِه

ریسِه کَج کِرد و گُد ایمانِتِه بر باد نَدِه
کِرِه تی هِی اِنی یَشتی به گُلِ باوینِه

هَفت پُشتِ مُو به اَودال ایرَسِه جَر نَکُنین
مِنِه شَهرویی نَپُرسین کُره شَهرو کینِه ؟

گُوگِری اَر نِبوهِه پاک کُنِه دُشمَنِ یَک
عالی و صادقی و شیخی و ابدالینه

⇔⇔⇔⇔

شعر درباره شهر سامان

سامان خَلخ ٍ ترکی دیلیز یخلد ِ

فارسی دیل قبا و رسمی اُلدِ

عمانموز ترکی دیل یاپوشدِ

سامانلرَ دَگیشنب کندمز

شهری اُلب گین و گجَ ایشمز

سامانلرَ هارَ گِدب صفائیز

هارَ گِدب اُچان قیش و یازیز

سامانلرَ گین دالیزِ داغ السون

ایزیز گیل سِن بولاقلَئیز آق السن.

شعر درباره شهرستان سامان

ما زنسل لاله های پرپریم

ما مرام عشق با عشق می خریم

نا خدا مردان طوفان دیده ایم

ما بلا را با بلا سنجیده ایم

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهر سامان

گر به خواهی نشان تو از سامان ــــــــــــــــــ اوبود از بلوک صفاهان

هست خرم دهی چو باغ بهشت ــــــــــــــــــ خلد دیگر بود ز گلشن وکشت

درو بامش همه گلستانست ــــــــــــــــــ بلبلستان وغلغستان است

قمریانش چو بر کشند آهنگ ــــــــــــــــــ در شود بانگشان به صد فرسنگ

از گل ولاله طربنا کش ــــــــــــــــــ آتش افتاده است بر خاکش

هم زمستان و هم به فصل بهار ــــــــــــــــــ خاکش از لاله باشد آتشبار

هست بالای او دو کوه بلند ــــــــــــــــــ از دماوند بر تر و الوند

یکی از آن دوکوه بر سر برمه ــــــــــــــــــ نام گردیده شهره بر برمه

کوه شیراز آن دگر را نام ــــــــــــــــــ سنگ از او چرخ را فتاده به بام

یک کنارش به باغ رضوان است ــــــــــــــــــ چهاراطراف او گلستانست

فلک از سایه اش کبود بود ــــــــــــــــــ یک کنارش به زنده رود است

⇔⇔⇔⇔

شعر در مورد شهرستان سامان

روزل خَشو

دلم سی روزل خَشو بونه کِرده

کاکا دده یل پَر دلم غم لونه کِرده

اگر سی تو بگُم مو کهنه فقیرُم

چِهِ گویُم بخت مو کی چونه کِرده

*** *** ***

یارش وخیر روزل خَشو گذشته مو

خاطرات خَشش پَر دلم نوشته بو

اگر فکر ای کنی وَ یارُم ای روی تو

دلم سیت چی بلالی سر انگِشت برشته بو

شعر درباره شهرستان سامان

کیست این پنهان مرا در جان و تن

کز زبان من همی گوید سخن؟

این که گوید از لب من راز کیست

بنگرید این صاحب آواز کیست

در من اینسان خودنمایی می کند

ادعای آشنایی می کند

کیست این گویا و شنوا در تنم؟

باورم یا رب نیاید کین منم

متصلتر با همه دوری به من

از نگه با چشم از لب با سخن

خوش پریشان با منش گفتار هاست

در پریشان گوییش اسرار هاست

گوید او چون شاهدی صاحب جمال

حسن خود بیند به سر حد کمال

از برای خودنمایی صبح و شام

سر بر آرد گه ز روزن گه زبام

با خدنگ غمزه صید دل کند

دید هر جا طایری بسمل کند

گردنی هر جا در آرند در کمند

تا نگوید کس اسیرانش کمند

لاجرم آن شاهد بالا و پست

با کمال دلربایی در الست

جلوه اش گرمی بازا ری نداشت

یوسف حسنش خریداری نداشت

غمزه اش را قابل تیری نبود

لایق پیکانش نخجیری نبود

عشوه اش هر جا کمند انداز گشت

گردنی لایق نیامد بازگشت

ما سوا آیینه ی رو شدند

مظهر آن طلعت دلجو شدند

پس جمال خویش در آیینه دید

روی زیبا دید و عشق آمد پدید

مدتی آن عشق بی نام ونشان

بد معلق در فضای بیکران

دلنشین خویش ماوایی نداشت

تا در او منزل کند جایی نداشت

بهر منزل بیقراری ساز کرد

طالبان خویش را آواز کرد

چونکه یکسر طالبان را جمع ساخت

جمله را پروانه خود را شمع ساخت

جلوه ای کرد از یمین از یسار

دوزخی و جنتی کرد آشکار

جنتی خاطر نواز و دل فروز

دوزخی دشمن گداز و غیر سوز

هر گونه کپی برداری از قالب و مطالب سایت ممنوع بوده و پیگرد قانونی دارد.